![]() |
![]() |
|
| مانده ام در غباری مکدر/ لحظه ها دردهای مکرر |
|
دريا آبي است آسمان آبي است اما من سياه را دوست دارم زمين خاكستري است اما من سياه را دوست دارم جنگل سبز است اما من سياه را دوست دارم خورشيد زرد است اما من سياه را دوست دارم ماه سفيد است اما من سياه را دوست دارم چشم هاي تو چقدر سياه است! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:53 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
باز هم بهار مثل پارسال بی قرار مثل سال های دور و دیر دلپذیر مثل عمرهای رفته ناگزیر باز زخم تازه ای شکوفه زد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:17 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
زخم های شانه ام را باد برد کوه تا خورشید را از یاد برد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:5 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
دشت و غبار مشک و آب نام هایی که جاوید شدند در چشم تو در دست تو جهان همچنان به حیرت می چرخد و غبارها غیرت و مروت را جار می زنند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:2 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
تو کیستی که مرا بی بهانه دوست می داری بهانه های مرا عاشقانه دوست می داری تو کیستی که در این غربت غبارآلود غروب درد مرا جاودانه دوست می داری چقدر فصل مرا رنگ زرد پاشیدند چقدر سبز مرا این زمانه دوست می داری تو را عزیزتر از هر چه شعر می دانم مرا عزیزتر از هر ترانه دوست می داری مرا رها کن از اینجا که سخت دلتنگم اگر که نام مرا بی کرانه دوست می داری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:12 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
به ياد مهربانی های قيصر امين پور بيرق مان با باد رقصيد روزی که روزنامه ها همه شاعر شدند و تصوير بلندش را به ايهام سرودند بيرق مان با باد رقصيد تا در آسمان منتشر شود تا در آسمان تکرار شود تا در آسمان آخرين ترانه اش را بخواند بيرق مان با باد رقصيد تا شاعران ملتمسانه باران را هجا کنند و خدا را به نام او صدا کنند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:53 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 12:57 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
هر روز خودم را مرور می کنم تا فراموش نشوم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:45 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
شب - هنگام تقسيم نان - آسمان را به دست هايم می بندم 1374 |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:8 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
از شانه زخمی ات گناهت پيداست با آن که شبی در آسمان رقصيدی بر آب نماز صبحگاهت پيداست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:57 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
به ياد شهيد عباس اسلامي تو روشني سپيده بودي عباس شب هاي خطر چشيده بودي عباس بر تارک جبهه نام نوراني تو حک بود و خودت نديده بودي عباس
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:9 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
می آمدی و بهار در مشتت بود دلگرمی آفتاب هم پشتت بود وقتی که تو آمدی سرافراز شدم صد باغ شکوفه در سرانگشتت بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 17:24 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
بانو
روزی که آمدی فرشتگان زمین را زیور بستند و کبوتران گیسوان درختان را چشمانت نگینی است بر گستره زمان که دیدگان خورشید را خجل می سازد * تو آن اقیانوسی بانو که گستره عالم را پر از ستاره ساخته پر از ستاره و مروارید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 9:30 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
برای شهید محسن خسروی اروندترین رود تو بودی آن روز پر شورترین شعر سرودی آن روز وقتی که تو را به آسمان می بردند لبخند زدی بال گشودی آن روز |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 21:56 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
برای شهید مسلم آشتاب
برخیز که عشق با شتاب آمد و رفت بر قله عاشقی شهاب آمد و رفت بر خاک شلمچه نام مسلم گل کرد یعنی که شهید آشتاب آمد و رفت |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 18:8 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
زیباترین ستاره دریایی ای آسمان آبی رویایی تو از کدام قبیله تاریخی بی اطلاع و سر زده می آیی امشب دوباره کوچه ما تنهاست آیا سری به خانه نمی آیی من خسته ام ازاین دل هرجایی وامانده ام دراین همه رسوایی امشب بخوان دوباره برای من شیرین ترین دوبیتی لالایی 1375 |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 19:36 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
مردان قبیله شعله بر دوش شدند با آتش و خاک و خون هم آغوش شدند حالا که تمام شهر در خواب خوش است مردان قبیله هم فراموش شدند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:49 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
بیست و دو اردیبهشت سه سال پیش پدرم در تصادف دلخراش رانندگی از دنیا رفت. این رباعی را برای سنگ مقبره اش نوشتم: این زرد چه بود سبز شد در دل ما این تلخ ترین زهرکه شد حاصل ما برخیز پدر مباد راضی باشی از آتش گر گرفته در منزل ما
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:37 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
خورشید مضایقه کرد و من برای یک نگاه چشم هایم را رها کردم در کسوفی بی انتها ۷۸/۵/۲۲ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:37 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
دست هایت بوی یاری می دهند بوی شب های بهاری می دهند چشم هایت مثل دریایی عمیق معنی شب زنده داری می دهند مثل تنهایی، تراکم، انفجار بوی سوز بی قراری می دهند مثل بودن، مثل رفتن، مثل عشق لذت صد رود جاری می دهند در میان فصل سرما، دشت زرد بوی آواز قناری می دهند 1373 |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:46 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
نمی دانم این دل کجا رفته است که این گونه از دست ما رفته است چرا هق هق گریه ها دور شد چرا چشم دلهایمان کور شد دلم داغ والفجر در سینه داشت دلم بغض خمپاره در چشم کاشت میان سحر چشممان داغ بود دل سرخمان سبز چون باغ بود از آن خط اول از آن ارتفاع از آن ناله وگریه و التجاء شب ما پر از کربلا بود و عشق سحر قلب ما نینوا بود و عشق سحر بین سنگر پر از شور بود سر بچه ها غرقه در نور بود دوباره دل من بسیجی شده شب من شبیه دوعیجی شده دل کوچکم گشته مجنون جنگ هوای شلمچه به دل برده چنگ نمی دانم این دل کجا رفته است که این گونه از دست ما رفته است 1377 |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 23:56 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
شادم اگر از روی تو لبخند ببینم یا از لب شیرین تو سوگند ببینم عمری ست ترک دیده ام ازدلهره هایم تا گرمی آن لحظه پیوند ببینم با آن قفس ساخته از خواب و خیالات دلخوش که تو را در قفس و بند ببینم می خواستم از چشم تو این آینه پاک سرسبزترین فصل خداوند ببینم گشتم همه کوچه این شهر پر از دود شاید که تو را نه به تو مانند ببینم در جوش و خروشم که مبادا نشود باز یک روز تو را ساحل اروند ببینم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 23:3 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
آرامش توفان غریبی ای سبز دریای عطوفتی حبیبی ای سبز دستان نوازشگر تو می گوید لبریز صفایی و نجیبی ای سبز چشمان تو بوی مهربانی دارند سرشار امیدی و عجیبی ای سبز تو سبزتر از بهاری و می دانم صد فصل تحمل و شکیبی ای سبز تقدیم به لحظه های تو گرمی عشق هر چند که گرم پر لهیبی ای سبز با آن که شب از نیمه گذشته ست ولی در عشق همیشه بی رقیبی ای سبز 1374 |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 22:14 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
محمد مهدی مظلوم زاده چهل سال قطع نخاع بود. در تمام این سال ها گوشه اتاقی با وضعیتی غیر قابل توصیف زندگی را گذراند و پژوهش های فراوانی را در زمینه مردم شناسی انجام داد که حاصل آن بیش از یکصد مقاله چاپ شده و چند کتاب است. او نوروز 84 دنیا را به اهلش سپرد. این شعر مربوط به همان روزهاست. در مورد مظلوم زاده به وبلاگ golbon2.blogfa مراجعه کنید. ای تن، تن تکیده تبدار داغ دار ای جان تو تجلی جان های بی قرار از کنج آن اتاقک نمدار بی چراغ جان داده ای دوباره به خورشید این دیار جان داده ای که زردی دل ها بپژمرد نارنج ها شکوفه دهند از دم بهار تو مثل یک پرنده خوشبخت پر زدی مثل خودت، بدون پر و بال، تکسوار برخیز باز روی دوپایت بمان، بخوان از کازرون عشق، این شهر افتخار اینجا نشسته ایم و به یادت شکسته ایم باشد دوباره سر زنی از گوشه مزار |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 23:9 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
منم عاشق کوچه های غریبت تماشاگر نخل های نجیبت تویی سربه زیر و همانند دریا پریشانی و آفرین بر شکیبت تمام تو سرشار از بوی خوبی تمام تو و غیرت بی رقیبت تو در تنگ چوگان غرورآفرینی شگفتا بر آن سال های عجیبت همیشه به یاد توام شهر خوبم و شاپور و دریاچه دل فریبت 1374 |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 22:47 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
فعلا همین چهار بیت اینجا قیامت است به من آب می دهید یک جرعه از تبسم مهتاب می دهید اینجا قیامت است و شب های بی فروغ آیا به من ستاره شبتاب می دهید من عهد کرده ام که ببوسم لب کسی یک غنچه شکفته شاداب می دهید حرفی نزن که خسته ام از هرچه صحبت است چشمی برای دیدن یک خواب می دهید |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 23:0 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
تنهای تنها مثل همیشه ترکیب تردی از جنس شیشه جنس زمان نیست مثل مکان نیست او از تبار خاک است و ریشه مانند دفتر یک دفتر عشق مانند آب است آیینه پیشه آری دل من از جنس خاراست یک آشنای دیرین تیشه من هم همین را می خواهم ای دل تنهای تنها مثل همیشه آبان 71 |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 23:20 توسط مهدي تقي نژاد |
|
|
از سال 1375 به خاطر مسایلی چند تن شکر بین من و مرحوم نصرالله مردانی شاعر همشهریمان آب شده بود که تا آخر هم ادامه داشت. یک شب خواهرم که دانشجوی ادبیات فارسی دانشگاه کازرون بود زنگ زد و گفت از سوی دانشگاهشان مسابقه شعری برای تجلیل از نصرالله مردانی برگزار شده و علاقه مندان به شرکت باید ادامه این بیت را بسرایند( تکتاز غیور عرصه ایرانی/شیرین سخن دیارمان مردانی) قرار بود نفرات برگزیده نیز جوایز خود را در مراسمی از دست آن مرحوم دریافت کنند که متاسفانه بیماری و سپس ... مانع از این کار شد. این شعر حاصل آن شب است و اکنون که امکان بازپس گیری سکه مسابقه وجود ندارد به مناسبت سالگرد ایشان تقدیم می دارم.
تکتاز غیور عرصه ایرانی شیرین سخن دیارمان مردانی برخیز بریز آتش عشقت را تا شعله کشد شراره انسانی |